مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
802
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
گفت : مردم همه هلاك شدهاند ، و دين خويش را رها كردهاند ، تو را به مردى در موصل وصيت مىكنم ، نزد او رو . چون او درگذشت نزد آن مردى رفتم كه مرا به او وصيت كرده بود . چندى نگذشت كه آن مرد نيز مرد و من به دو گفتم مرا به چه كسى وصيت مىكنى ؟ گفت : كسى را نمىشناسم كه بر راه راست مانده باشد مگر يك تن كه در نصيبين است . سلمان گفت : پس به نصيبين نزد آن مرد شدم - و آن صومعه هنوز باقى است و همان جاست كه سلمان پيش از آنكه اسلام بياورد در آنجا پرستش مىكرده است . سلمان گويد : پس آن مرد نصيبين را نيز مرگ فرا رسيد و مرا نزد مردى ، در عمّوريه ، از سرزمين روم ، فرستاد . پس نزد آن مرد شدم و نزد او اقامت گزيدم و گاو و گوسفندكانى چند به دست آوردم و چون مرگ او فراز آمد ، از او پرسيدم كه مرا به چه كسى وصيت مىكنى ؟ گفت : مردم همه دين خويش را رها كردهاند و هيچ كس از ايشان بر حق نمانده و روزگار پيامبرى - كه به دين ابراهيم مبعوث مىشود و از سرزمين عرب ظهور مىكند و به سرزمينى ميان دو حرّه كه در آنجا نخلهاست مهاجرت مىكند - نزديك شده است . من از او پرسيدم كه نشان اين پيامبر چيست ؟ گفت : هديه اگر بدهندش مىخورد اما صدقه نمىخورد ، ميان دو كتف او مهر پيامبرى است . سلمان گويد : پس سوارانى از بنى كلب بر من گذشتند و من با ايشان بيرون آمدم و چون به « وادى القرى » رسيدند بر من ستم كردند و مرا به مردى يهودى فروختند و من در كشتزار و نخلستان او ، برايش كار مىكردم . يك بار كه نزد او بودم ناگهان پسر عمويش نزد او آمد و مرا از وى خريدارى كرد و به مدينه برد . به خدا سوگند كه چون آنجا را ديدم شناختم . و خداوند محمد را در مكه مبعوث گردانيد و من چيزى از او نشنيده بودم . يك بار كه بر سر خرما بنى بودم ، پسر عموى سرور من آمد . و گفت : « خدا اين قبيلهء بنى قيله را بكشد كه در قبا بر گرد مردى جمع شدهاند كه مىگويد من پيامبرم . » پس مرا لرزه و سرما فرا گرفت و از خرما بن فرود آمدم و به جستجو و پرسش از هر سوى پرداختم . سلمان گويد : سرور من هيچ سخنى با من نگفت و گفت : به كار خويشتن بپرداز و چيزى را كه سودى براى تو ندارد رها كن . چون شب فرا رسيد اندكى خرما كه داشتم برداشتم و نزد پيامبر رفتم . گفتم شنيدهام كه تو مردى بسامان و شايستهاى و تو را ياران غريب و نيازمندند و اين چيزى است كه براى صدقه نزد من بود و من شما را سزاوارتر از ديگران بدان يافتم . پس پيامبر گفت : « بخوريد . » و خود از خوردن سر باز زد . من با خود گفتم : اينك اين يكى از نشانهها و بازگشتم . چون فردا شد بازماندهء خرماها را برداشتم و نزد او رفتم و گفتم : من ديدم كه تو صدقه نمىخورى ، اين هديهاى است از سوى من . پس حضرت فرمود : « بخوريد . » و خود نيز با ايشان خورد . پس دانستم كه اين همان پيامبر